جعفر شهرى باف
492
طهران قديم ( فارسى )
كيسهكشى « 42 » حالا اگر مشترى كيسه مىخواست ترتيب كارش چنين بود كه بعد از مشتمال دلاك باز يكى دو دولچه « دلوچه » آب به سر و بدنش ريخته او را دو زانو به روى لنگ مىنشاند و گره لنگش را براى اينكه دست و كيسه در پشت او آزادى عمل داشته باشد شل كرده ماليدن كيسه را از پشت او شروع نموده به گردن و دستها مىرساند ، سپس او را به پشت خوابانده سينه و شكم و پاهايش را مىكشيد و با دستى كه به سرينش اشاره ميكرد او را امر به برگشتن يعنى دمر شدن كرده نصفهى لنگ را از پشت او كنار زده كفل و لاى پا و اسافل بدنش را تميز مينمود و در آخر آبى ديگر پشتش ريخته لنگش را بر پشتش صاف كرده مقدارى هم از پشت لگدش نموده بلندش كرده مىنشانيد و گردن و پشت و روى دست و صورت و پيشانيش را كيسه مىكشيد . ناگفته نماند كه صدا درآوردن از كيسه كه دلاك هر دم كف دست را گود كرده و بر نقطهاى از بدن مشترى فرود مىآورد و صدائى از آن بيرون مىكشيد از شرايط كار بود و ديگر لوله كردن چركها و نشان دادن به مشترى كه از هر نقطهء بالاى بدن چرك را همراه كيسه لوله كرده ، كشيده از شانه يا گردن يا سينهء مشترى جلو لنگ او ريخته نشان ميداد كه يعنى كوتاهى از خدمت نكرده كاملا تميزش ساخته است و چه زياد كه اين عمل موجب شرمسارى مشترى ميگرديد و باعث ميشد تا مشترى خود را قبل از نشستن زير كيسه ، در خزينه وسيلهء لنگ و دستمالى كردن و غيره از چرك و كثافت تقريبا تميز بكند . « 43 »
--> سرت با اين درخواستت ! مردم عقب همچه مرضى ميگردند و اگر فلانى و فلانى ؟ ! بفهمند كه چنين متاعى دارى يك شبه ميليونر شده خود و دخترت تا آخر عمر در نعمت غوطه ميخوريد ! و فحشى ويزيت گرفته با خنده كه حق به جانب گرديدم ! ( 42 ) . كيسه كه از اسمش پيداست كيسهاى بود به اندازهء دست ، بافته از پشم مانند گليم نازك يا جاجيم كه قبل از استعمال آن را براى اينكه نرمتر و آسودهتر باشد بر روى شعلهء آتش گرفته « كز » مىدادند و در آب گرم ماليده به دست ميكردند و با آن چرك تن مىگرفتند . ( 43 ) . وقتى مردم از ستم علاء الدوله حاكم تهران به تنگ آمدند و دكانها و بازارها را بستند و در مسجد شاه بست نشستند و از علما خواستند تا به نزد شاه رفته عزل او را درخواست بكنند . در اين ميان كه وعاظ و منبرىها نيز آتش اين آشوب را دامن ميزدند . ميرزا اسد اللّه واعظ بالاى منبر رفت و